تبليغاتX
ما اين‌جاييم
نزنی مارو، نزنی مارو

ما فیل نیستیم، گیلاسیم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:55 توسط محراب |

پدر من و ایضاً باقی اعضای خانواده ی من احمدی نژادی اند. تصور کنید در ایام پیش از انتخابات و بعد از آن، چه التهابی در فضای خانه ی ما بود. تقریبن شبی نبود که میان من که طرفدار میرحسین بودم و پدرم که یک احمدی نژادی دوآتشه بود، مناظره به مجادله تبدیل نشود وگاهی که کار بالا می گرفت به حکم ادب شب بخیری می گفتم و می خزیدم توی اتاقم تا مبادا طرفداری از کاندیدای خاص به شکستن حرمتی که بین من و پدرم بود بیانجامد. پدرم آهنگر است. از کودکی به قصد تامین معاش خانواده اش کار کرده است.از شرافت و عزت مندی اش هرچه بگویم انگار هیچ نگفته ام. در تمام این سال ها هروقت که اختلاف نظر میان من و ایشان بوده، حق را به پدرم داده ام. نه اینکه من غلط بگویم و او درست بگوید. بل به این خاطر که "حرمت" برایم فقط یک واژه نیست. از طرفی می بینم که او از صبح تا غروب مثل تراکتور کار می کند و شب که خسته برمی گردد به خانه بعد از دیدن اعضای خانواده اش، تنها چیزی که حوصله می کند ببیند تلویزیون است. تنها رسانه ی قابل اعتماد پدرم همین است و بس. او فرصت خواندن کتاب و روزنامه ندارد. اینترنت را هنوز قابل اعتماد نمی داند؛ هر چند که زیارت کربلا را برایش با همان اینترنت ثبت نام کردم. پدرم فرصتی برای عمیق شدن در مسایل روز کشور ندارد. آدم امروز نیست. مال پری روز است اصلن. سلیقه اش هم مال همان پری روز است. حالا چرا این ها را اینجا می گویم؟ علت دارد خب. علتش همان حرمت است و این که نظام جمهوری اسلامی از بعد از رسمی شدندش در 12 فروردین تا همین امروز خیلی چیزها را فراموش کرده است؛ پس مدیون این ملت است. نمی خواهم مثل پیرمردهایی که در جوانی شان کسی نبوده اند و حالا که به پیری رسیده اند به خدا هم گیر می دهند، طلب کارانه صحبت کنم. اما دیده ام در همین ایام انتخابات چه بر سر خیلی از خانواده ها آمد. خیلی زن و شوهرها فقط به خاطر این که یکی شان میرحسینی بوده و آن یکی احمدی نژادی، کارشان تا مرز طلاق پیش رفت. خیلی فرزندان مقابل پدر یا مادرشان ایستادند چون رای شان مخالف آن ها بود. خیلی دوستی ها اگر نگویم به دشمنی، به تلخی و قهر کشید و در تمام این حرمت شکنی ها و فاصله افتادن ها این نظام مسوول است. از نوک هرمش بگیر تا همان رسانه ی ملی اش. من کسی را متهم نمی کنم چون از انگ زدن به این و آن هیچ جا آباد نمی شود. پدرم امشب می گفت دیدی این ها که مردم را می زدند بسیجی نبودند؟ دیدی اغتشاش گرانی بودند در لباس بسیج؟

گفتم پدر جان شما درست می گویی. ولی اگر من به اخبار تلویزیون بی اعتماد می شوم و به مسولین مملکت بی اعتماد می شوم و به اصل نظام بی اعتماد می شوم و به بسیجی بی اعتماد می شوم و... مقصر همان کسانی هستند که واقعیات را آن طور که هست به من نشان نمی دهند.لباس شخصی های کوی دانشگاه چه کسانی بودند؟ چرا همین اغتشاش گرانی که می گویید در لباس بسیجی بودند را نمی آورند محاکمه ی قضایی کنند تا من بدانم رسانه های این نظام راست می گویند؟  اگر روزنامه ای به بهانه ای واهی بسته نمی شد، اگر سایتی به دلیل این که نظر دیگری دارد فیلتر نمی شد و اگر صدا و سیما آن چه در خیابان های تهران اتفاق افتاد را آن طور که بود گزارش می کرد نه آن طور که دلش می خواست،و اگر...، دیوارهای اعتماد دیگر فرو نمی ریخت. این بار پدرم به اتاقش رفت وبه من شب بخیر گفت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:15 توسط محراب |

 

آخر خدا جان! چرا هر روزی كه بايد اينهمه پياده روي كنم دوشت را از آن بالا باز مي‌كني؟

اگر حكمت کارهایت را هم يك جوري حالي مان كني بد نيست‌ها!

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:12 توسط مهرباران |

راست بگویید. نمی میرید. قول می دهم. راست بگویید. نجات پیدا می کنید.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:59 توسط آقای میم |

این همه کلمه ی خوب هست برای بدرقه؛ نمی دانم تو چرا گیر داده ای به همین یکی؟! "به سلامت" در نظر من، یعنی برو گم شو دیگر این طرف ها نبینمت. منظورت که این نیست؛ هست؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:22 توسط محراب |

« الهی بمیرم برایت!

الهی بمیرم برایش!»

برای همه مرده مادربزرگم

همیشه، برای همه

*

الهی نمیرد!

                                 بیوک ملکی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:14 توسط محراب |

امروز آمده بود اینجا. خیلی حرف زدیم. آن قدر که فقط توانست یکی از تست ها را بگیرد. تست اعتماد به نفس نشان می داد که من کلن هیچ اعتماد به نفس ندارم! به قول خودش وضعیتم خیلی ناامید کننده است!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:48 توسط محراب |